تبليغاتX
عزیزبابا
عزیزبابا
عزیز بابا یا به عبارتی نوشته دل تنگی های من...."(شعر)"
تا سه باید بازی کرد....
 به گرمای حرفهایش فکر میکردم ....باران می بارید ....

باران ..... جاده خیلی نمناک بود .... و من به شیشه بخار گرفته ماشین نگاه میکردم تا شاید در تاریکی شب و به

 سختی از لابلای قطرات جمع شده روی شیشه بتونم به سیاهی جاده نگاه کنم...

حرفهایش توی ذهنم مرور میشد .....

باران شدید شد ... و لغزندگی جاده بیشتر ...

صدای دعای کمیل  هر ثانیه بیشتر با گوشهایم خو می گرفت .... چشمهایم رو بستم تا شاید  راه کسل کننده و

حرکت لاک پشت  وار ماشین رو بشه بیشتر تحمل کرد.

 دیگه چشمهام سنگین شد . ...

صدای یا حسین من رو از افکارم بیرون کشید یعنی پرتاب کرد... صدا بیشتر شد .....  گردش گربه وار ماشین توی

 لغزندگی جاده  رو میشد حس کرد ....

 باید اشهد رو میخوندیم .... دره نزدیک بود ... نور بازی  ماشین  تو بارون اون هم یا انعکاس  سیاهی جاده

کنتراس ترسناکی به وجود اورده بود .... خیلی ترسیده بودم ... توی شک بودم قدرت فکر کردن هم نداشتم

یک لحظه همه جا در مقابل چشمام سفید شد ... صدای یا حسین بیشتر .... سرازیری جاده رو دیدم چشمهام

رو بستم ....

با اون سرعت .... با اون بارون.... با اون چرخهای لغزنده... ماشین تا دو قدمی دره ایستاد ...

خدای من چی شد.....؟ معجزه؟ اون هم در دوقدمی جاده و مرگ...

خیلی ترسیده بودم . از سیاهی جاده . از کوه هایی که به شکل غول سیاه  در امده بودند  از سیاهی مرگ  و

فرو رفتن در دره تاریک مرگ ...

ـ امروز یه روز دیگه بود ... یه هوای کاملا بهاری .... در اوایل اسفند ...

در حالی که با هم به موزیک مورد علاقه ام گوش میدادیم ... به یاد کمر بند افتادم .... اونم توی اتوبان با سرعت

زیاد ... صدای برخورد کردن چرخها به  بتون کنار اتوبان جهت نگاهم رو تغییر داد ... خیلی وحشتناک بود ... برخورد

 های پی در پی  با بتون و برگشتن به وسط اتوبان ..... وای خدایه من دوباره تا دو قدمی مرگ رفتم... اگه ماشین

 کنارم بود چی میشد ؟ شاید اینبار میرفتم ...  مطمعا بودم میرفتم ... کمر بند نداشتم ...فرمون تو دستم میچرخید

نمیدونم چه جوری کنترلش کردم ...خیلی وحشتناک بود....

یاد اون بازی بچگی افتادم ... بچه ها تا سه نشه بازی نشه... یعنی دوباره باید تا دو قدمی مرگ میرفتم یا ...؟

|+| نوشته شده توسط لینا در سه شنبه 7 اسفند1386 ساعت 12:13 بعد از ظهر |

گذر زمان
انگار این دیروز بود که تلفن زنگ زد و خبر اومدن یه فرشته کوچولو رو به ما داد .....

 روزها در پی  هم گذشت تا ...

امروز مثل روزای دیگه نبود ... دیگه کسی به پیشوازت نیومد ... خونه حال و هواش خیلی تغییر کرد دیگه 

نه صدای خنده بود و نه نگاه هایی  عاشقونه... دو ماه به سرعت برق گذشت ...

باید میرفت ... اینبار هم در خواب .... در خواب کودکانه اش که هر لحظه لبخدی بر لب های کوچکش می

نشست... و این بار این چشماهای ما بود که از فراغش بارانی بود و اون فقط لبخند میزد...

هنوز هم صداش رو توی گوشم میشنوم ... هنوزم حسش میکنم ...

باید میرفت .... چشمهایی دیگه ای در انتظارش بود... چشمهای پدر....

رفت رفت و دل ما رو هم با خودش برد ... حالا اون موند و خاطرات شیرینش...

ایه جونم منتظرم تا دوباره بیایی... تا دوباره خونه رو غرق از شادی کنی ...

****

 

|+| نوشته شده توسط لینا در دوشنبه 26 آذر1386 ساعت 3:18 بعد از ظهر |

گذشته....خاطرات...حال.... پس هيچ تغييري نکرد احساس گذشته با حال... خاطرات همان خاطرات....

من نمی خواستم عاشق شوم

من نمی خواستم عشق را ببينم

ولی وقتی آسمان را ديدم

دستانم می لرزيدو

بغضی گلويم را می فشرد

واشکهايم همانند باران بر روی گونه هايم ميريختند

ومن نميدانستم برای چه است

او اکنون در منزل من است

 ولی من اورا نميبينم

وفقط طنين صدايش را حس ميکنم

که حاکی از تنفر است

او مرا با نگاهش فريب داد

وبا نگاهش به دام عاشقی انداخت

واکنون از تنفر سخن ميگويد

من ميخواهم از عشقی که دارم برايش بگويم

ولی او رفته بود

آری از ذهنم رفته بود

واکنون دوباره وارد قلب شکسته ام شده بود

و ميخواست ان را تصاحب کند

ولی با کدام نيرنگ

من تمام نيرنگهای اورا از ذهنم پاک کردم

آری ان مرد از جنس آتش بود

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط لینا در چهارشنبه 14 آذر1386 ساعت 3:35 بعد از ظهر |

تردید ...

تردید …

دوباره نگاهم کرد … شک و تردید در چشمانش دیده نمیشد و این بار من بودم که ترسیده بودم … می ترسیدم

 

 که دوباره  وارد بازی بشم و اینبار به جای خورد شدن له بشم …

 

_ نگاهم کرد ... ترس تمام وجودم را فرا گرفته بود ... خیلی نگران بودم  ولی ارامش عجیبی داشت ...

 

بهم قول داد باور کردم ....

 

_ بارون می بارید به ارامی دستم را گرفت ترس تمام بدنم را فرا گرفته بود ... میترسیدم  هر لحظه لرزش

 

 دستانم  رو حس  کنه ....

 

 

به چشمام خیره شد ... چشمانی جذاب و نافذ ... به عمق چشمانش رفتم .... گفت دوستت دارم  باور کردم

 

 چشمها هیج وقت دروغ نمیگن ....

 

شروع کردیم ...همه باور کردن   حتی من ....ولی تردید در چشمان مادرم را میشد دید ...ترسیده بود ...

 

ترس از رهایی  از دوباره رفتن ...

 

_ باز هم باران اینبار در جاده ... باز هم نگاه ..... دستانم گرم گرم بود  چون  در دستانش بود...

 

نگاهم تغییر کرد .... دیگه از ترس خبری نبود .... رویای زندگی  با عشق  هر لحظه  در ذهنم برنگ تر میشد ....

 

_ یک اتفاق دوباره..... دوباره ترس .... دوباره  دلهره .....

 

 

ودر اخر دستهایی که از سرما می لرزید و به جای  اون این گونه هایم بود که از حرارت اشکهایم  میسوخت

 

..... اری دوباره رفت...

 

تنها برگشتم ... باز هم  فریب خوردم ....

 

_ بارش باران ادامه خواهد داشت....

|+| نوشته شده توسط لینا در پنجشنبه 8 آذر1386 ساعت 7:53 بعد از ظهر |

این متن رو برادرم نوشت در مقابل نوشته من جوابیه کل نوشته من ....مردی با اسب سفید....

 

این متن رو برادرم نوشت در مقابل نوشته من  جوابیه کل نوشته من ....در باره مردی با اسب سفید....

 

مردی با اسب سفید

در رویاهای کودکانه ات به دنبال مردی با اسب سفید بودی تا در گذرگاه احساسات نیمه بند شده ات منتظر آمدن و ماندگاری اش باشی.عزیزم; میدانم این درس عشق را از بر بودی:
آن مرد آمد ،آن مرد با اسب سفید آمد و آن مردن رفت او با اسب سفید رفت .او دوباره آمد او باز هم با اسب سفید آمد .او رفت !همراه با اسب سفیدش برای همیشه رفت. قصه تو قصه انتظار بود ولی مرد و اسب حکایت مسافرکشی در همان گذرگاه احساسات نیمه بند شده ات بود و بس
 
( این سری هم باز گول همان سوار کار رو خوردم  این بار هم حرفاش رو باور کردم ... ولی باز ... )
|+| نوشته شده توسط لینا در پنجشنبه 8 آذر1386 ساعت 1:54 بعد از ظهر |

حسرت.....

یادم میاد نوشتم مردی با اسب سفید . ... ولی اسبی که تو افسانه بود ...مردی که تو رویا بود و وجود خارجی هم نداشت ... ولی میتونم بگم بچگی کردم و دل به سوار کار بستم ... سوار کاری که حتی پا نداشت که اسب رو سوار بشه .....

احساس کردم به تمام دنیا رسیدم  باهاش پردم ولی زود هم سقوط کردم .... چون ایده ال نبود شایدم بود و من توقعاتم از عشق یه چیز دیگه بود . ولی رفت  یعنی غیبش زد  حتی بدون اینکه چیزی بگه... معلوم بود داستان رو اشتباه انتخاب کرده  و من اون شاهزاده کوچولو نبودم ... شاید برای همین رفت . رفت و خاطراتش رو هم با خودش برد . دیگه هیچ نشونی ازش نبود انگار هیچ وقت وجود نداشت . بهش عادت کرده بودم ولی رفت ... ازش محبت خواستم ولی انگار ازش جون خواستم  . ازم فرار کرد چون ازش عشق خواستم ..بازهم تنها موندم  به هر کس گفتم رفت خوشحال شد وگفتند داستان از اولش هم اشتباه بود ولی درست بود اسمم رو توش دیده بودم .... ولی شاید خواب بود ....

دنیا به یک باره برام تیره و تار شد . دیگه صدای نمیشنوم دیگه هیچی نمیبینم و فقط گرمی قطرات اشک روی گونه هام حس میکنم  که با حسرت و عشق میدوند تا جا نمونن .... ولی من به کجا برم ....

ای کاش اسمان دوباره ابی میشد ... صدای قناری رو دوباره می شنیدم .... سبزی جنگل رو میدیدم ولی چشمانم دیگر کم سو شدند ..... باز هم اسمان تیره است و من با سوار کاری بی اسب میپرم  شاید هم تنها و بی صدا و اینبار در سکوت....

|+| نوشته شده توسط لینا در یکشنبه 13 خرداد1386 ساعت 10:43 قبل از ظهر |

چرا؟

 

 

وقتی غمناک بودم " دنیا سیاه بود " حیوانات سیاه "  اطراف سیاه :" اصلا جز سیاهی رنگی را نمیدیدم !

 اصلا حوصله اطراف و زندگی را نداشتم " حوصله  هیچ کاری را نداشتم" دوست داشتم فردی مرا از این تنهایی  بیرون بیاورد " فردی که بتوان به او اطمینان کرد " فردی که ارزش مهر و محبت را بفهمد"

فردی خوب باشد و ایده ال " شاید با اسب بیاید انهم اسبی سفید " ولی باید منتظر ماند " اما ایا انتظار  ارزشی دارد؟ ایا  بعد از انتظار طولانی به انچه که میخواستی میرسی؟  ایا واقعا  اگر فردی با اسب سفید بیاید ایده ال است؟ آیا واقعا مورد قبول است و خوب؟ آدمی نمیتوتند درک کند که آیا او همان است که می خواست؟

اما.....

حالا نمیدانم چرا دنیا آبی است " زمین آبی است " حیوانات آبی اند " اطرافم هم آبی است  !

نمیدانم چرا همه میخندند ؟ نمیدانم چرا همه زیبا شده اند ؟ من الان حوصله دارم " من الان به بیرون نگاه میکنم و پرندگان زیبا را میبینم "

اه خدای من " صدای قناری میشنوم " من زیبای را میبینم "

ولی من دیگر تنها نیستم

فهمیدم ....  از دور اسبی میبینم  آری اوست قلبم به تپش در می آید تپشش بیشتر میشود ... او رسید " قلبم از حرکت ایستاد "

به من نگاه کرد و لبخند زد " چه لبخند زیبای به دلم نشست "

حالا دنیا سفید شد و من پریدم......  .

خوش باشید لینا

 

 

 

 

 

 

****

 

دوست دارم بدانم برای چه رفتی و بعد از رفتنت وجودم اتش گرفت و چراغ ها خاموش شد ؟

 

ماه رفت  حتی خورشید هم رویش را از من برگرداند حتی دیگر صدایی نبود ...

 

چرا وقتی رفتی خاطرات را هم با خود بردی ؟ چرا وجودم را اتش زدی تا حتی یادگاری از وجودت نباشد

چرا؟

 

نگاهم در انتظار دوباره دیدنت لحظه شماری میکند . حتی ثانیه ها میخواهند زود تر حرکت کنند ولی افسوس

 

....زمان ایستاده  و دیگر هیچ حرکتی نمیکند  مثل امواج مرده در دریای ابی و ساکت....

 

سکوت دریا از چیست ؟ شاید پی به عشق من برده ... شاید هم  راز نگاهم را کشف کرده  ....

|+| نوشته شده توسط لینا در جمعه 4 خرداد1386 ساعت 1:30 بعد از ظهر |

بی هدف.... !
آیا میدانید برای چه عاشقید؟ برای چه می گوییم قلبها جای یک عشق است؟ آری به خودتان دروغ میگویید" قلب را میشود فروخت ولی تبش آنرا بی هیچ" این چه دوره ایست که عشق بی ریا ممکن نیست؟ همه عشقها فقط هوس زود گذر است" مانند گلی که بربر میشود وآیا بربر شدنش زیبا نیست؟ آیا بعد از هر شکستنی میشکنید؟ وتکه تکه میشوید؟ وهر از چند گاه تکه هایش را در گوشه ای میابید".

 

*****

 

 برای چه برايت بگويم؟ برای چه از بهار مرده بگويم؟ با آنکه بهاری نبوده؛ گلی نشکفته: ولی با باران نگاهم بهاری از عشق را برايت آوردم ؛ تا نگويی مرا فريب نگاهت کردی... ولی اين بهار ساختگی برای من هم سخت بود! چرا؟ چون چشمانت نميديد.... بهارم را به نگاهت فروختی....

 

*****

 

 سرد است.... چقدر سرد است دنيای من... وچه آسوده است خيال تو... سکوت تنها يادگاری است ميان ما... و اکنون هوا گرفته و می خواهدروی گونه هايم ببارد.. تا شايد برای اولين بار ؛ گلهای شقايق برويد... اکنون خورشيد... گلها خشک شدنند. وديگر باران پاسخ تشنگی آنها را نميدهد...

 

*****

 

 فرشته!!!!!!!!!!!!!!!!!!! صدای گريه مرا به خود آورد فرشته کوچولويی بود که داشت گلهای شقايق روی گونهايش را آب ميداد. تا صدايش کردم مرواريد های نگاهش شکست ومن دونستم با اون يک صدا گلهای شقايق در انتظار باران خشک ميشوند.

****

|+| نوشته شده توسط لینا در پنجشنبه 29 تیر1385 ساعت 9:37 بعد از ظهر |

دوستت دارم.... !

آيا چشمانت را بر روی حقيقت بسته ای؟...

تو نمی بینی که من مينويسم  و تو نخواهی ديد  شعری که به پايان رسد ولی اينبار قلم به من ياد ميدهد وعشق را به انگشتانم می فهماند؛ در آينه چه کسی در روبرويم هست که عبرتی ايست برای فراموشی من ؛ عقربه ساعت خم گشته چون از گذر زمان بيزار است  وميترسد از رها يی ثانيه ها که مرا در زمانهای از ياد رفته حل ميکند ؛ خاطراتی که اکنون دوباره به مغزم حمله ور شده اند و همه آنها مبخواهند به من بفهمانند فراموشی آنها غير ممکن است چون در گوشه ای دنج مخفی شده اند وتا ابد به صورت راز در وجودم باقی ميماند و ای کاش غرورمان را کنار می گذاشتيم  حتی  برای لحظهای هر چند کوتاه. 

****

 

 

نميدانی که که چقدر دوستت دارم ؟

در فکر وخيال من نمی گنجد که حقيقت  قلبم را برايت بگويم.

در فرهنگهای لغت؛ در کتابهای باستانی ؛ کلمات خاص و يا نشانه  هايی وجود ندارد که

بتوانم درگيری های درون قلبم را برايت بگوييم.

تصميم گرفتم تا بازی سکوت را ادامه بدم وتو را در ديوارهای قلبم زندانی کنم.

و اينچنين هيچ کس  اسم تو را نخواهد فهميد .

هنوز دستگاهی  کشف نشده تا بتواند ميزان عشقم  را اندازه بگيرد.

****

 

شروع عشق....

 

 

اینبار هم دریچه ای در آسمان باز شد که مرا عاشق کردواکنون امید تازهای را در نگاه آسمان

 

می توانم ببینم. حتی درخشش نگاه را می توتانم باور کنم. از کابوس ساختگی عشق" دریچه ای تازه

را در نگاهت پیدا کردم. واینبار به جای کابوس" نفرت را آزمایش کردم" نفرتی که تو از ان سخن

 

 میگفتی " نفرتی که اکنون به فریب تبدیل شده" دوباره فریب خوردم"! فریب یک نگاه دیگر "

 

نگاهی که اینبار از عشق میگفت" نگاهی که به جای عشق نفرت را فروخت ودزدی نگاه را

 

تکذیب کرد

 ومن دوباره آسمان رادیدم……

 

 

 ***

 

 

 

مرا ببخش.!

سالها میگذرد من همچنان تنهایم روزها میرود و من در دیروزم

زندگی میکنیم برای یک بار ، راه هایمان به انتها میرسد ، و آرزوهایمان میرود بدون درخششی کوچک

چون به یک باره میمریم چه در صبح با شب ، در دقیقه یا ثانیه شاید هم در گذر زمان . رهایم کن تا یک روز زندگی کنم نفس بکشم ،

آرزو کنم و زیبای ها را ببینم و برای یک بار بمیرم ولی نه من مرده ام در خاطراتت شاید در احساساتت .

 ***

 

خيلی تنهام... 

خيلی تنهام تنها تر از اونی که  حتی فکرش را هم نمی کردم  ؛ از همه د ورم وهمه د نبال سر نوشتی اند که به آن گره خورده اند ؛ ديگر واژه د وست معنی ندارد !  خورشيد زندگيم به تاريکی گرايش گرفته  وديگر درخششی که دل آسمان را شکافت نظرم را جلب نميکند!

خدايا چه اتفاقی افتاده؟

چرا ديگر چشمانم کم سو شده؟

و هيچ چيز را باور ندارد !

و حتی هيچ نگاهی را حاکم نميداند  آری باور کردن  واژه تنهايی تمام وجودم را فرا گرفته !

آسمان هم دلش گرفته و لی جرات ياريدن ندارد ! ميترسد که صدای باريدنش  کسی را بيازارد ومن هراسانم که آيا عشق را باور کنم؟

آری اينبار  منهم بدنبال سر نوشت خود رفتم  !سر نوشتی که نميدانم چگونه رقم خورده است...

 

|+| نوشته شده توسط لینا در یکشنبه 18 تیر1385 ساعت 5:19 بعد از ظهر |

سخت است... !
 

سخت است... !

عالمی را که در آن هستم را باور نميکنم!

وهيچ موسيقی را جز آنکه تو برايم بنوازی دوست ندارم!

هيچ کتابی را در دست نميگيرم جز آنکه نويسنده اش تو باشی!

هيچ چيز را نميبينم جزچشمانت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

تو تجربه زندگی هستی !

وحقيقت واقعی ؛ راستی ودرستی ولحظه هايی که هيچ وقت به انتها نميرود!

مردن کلمات سخت است حتی اگر نوشته های تو باشد!

سخت  است اگر دستی جلو کند وهيچ دستی پاسخش نگويد!

سخت است اگر خونی جاری شود و کسی آن را پاک نکند!

سخت است که حروف کلام را نفهمی ولی معنای قطرات اشک را بفهمی!

وهيچ راه نجاتی نيست وقتی در طوفان دروغهای انسانها باشی وزندگی کنی!

سخت است با ماشينت در خيابانها به دنبال آدرسی نداشته بگردی!

سخت است که خبر مرگت را بشنوی در حالی که زنده هستی ونفس ميکشی!

سخت است که تورا دروغگو خطاب کنند در حالی که صادق هستی!

سخت است که نگاه به مقتول ميکنی که قاتلش خودش است وبرايش دلسوزی ميکنی!

سخت است که خود قاتل حضور خود باشم!

 

 

|+| نوشته شده توسط لینا در یکشنبه 18 تیر1385 ساعت 4:32 بعد از ظهر |

افسوس.............................................................؟
افسوس .. برای چه درحضورم پشیمان میشوی نزد من چیزی نمانده که بگویم شب بر ما روی آورد و جای پیدا نکردیم که دوستی خود را در آن پنهان نماییم و در د های ما را در آن مخفی کنیم . وهر عشق در نظر مردم درد است و هر عاطفه در نظر مردم خیال است. وهر رنگی در چشمهای مردم خون است . و هر گفته ای در گوش های مردم غمی است . و هر شربتی در قهوه خانه مردم زهری است. ای عزیز من چیزی نمانده است که بگویم . مرا با خود ببر دور از این انسانها انها یکی هستن و ما تنها چیزی در دنیا نمی ماند به جز ما ... شرایط عشق: به او گفتم: از تو میخواهم که برای من باشی گفت: چه چیزی از من توقع داری؟ گفتم:همه چیز گفت: چه چیزی میخواهی؟ گفتم: همه چیز می خواهم در مورد گذشته ات و امروزت و فردایت برای من .. . و به خاطر من... و از طریق من ... گفت: این بردگی است . گفتم : این همان عشق است گفت: من ترجیح میدهم که بدون این عشق زندگی کنم ....
|+| نوشته شده توسط لینا در پنجشنبه 20 بهمن1384 ساعت 6:12 بعد از ظهر |

فرشته کوچولويی بود که داشت گلهای شقايق روی گونهايش را آب ميداد. تا صدايش کردم مرواريد های نگاهش شکست ومن دونستم با اون يک صدا گلهای شقايق در انتظار باران خشک ميشوند
|+| نوشته شده توسط لینا در چهارشنبه 12 بهمن1384 ساعت 10:45 بعد از ظهر |

نوشته های از ---> (*اوشو*‌‌)

 

کسی را در آن واحد هم دوست داری وهم از او متنفری- غير از اين نمی تواند باشد. وقتی تمام عشق خود را در وجود کسی خرج ميکنی .چون عشق و نفرت دو روی يک سکه اند. عشاق در جنگند. ايشان دشمنان صميمی اند. وآن گاه که جنگ ميان ايندو رخت برمی بنددعشق نيز ناپديد خواهد شد.

***

نه! عشق بدون جنگ نمی تواند به حيات ادامه دهد.

***          

هيچ مردی؛ زن را نمی فهمد؛ هيچ زنی؛ مرد را نميفهمد؛ زيبايی با هم بودنشان همين است...

***

عشق در انتظار زنده است ـ در ديدار ميميرد و به امری عادی نزول ميکند...

***

هيچ پيوندی نميتواند جايگزين روح تو شود. تنها تو؛ تنها تويی که دوست خودی...

***

از بعضی از نوشته های اوشو خوشم اومد گفتم اينجا هم ميتونم بنويسمش...

 

|+| نوشته شده توسط لینا در پنجشنبه 29 دی1384 ساعت 2:24 بعد از ظهر |